شعری از شاعره نام آور معاصر سیمین بهبهانی
دندان مرده
و دل ، لرزان ، هراسان ، چهره پر بيم
به گور سرد وحشت زا نظر دوخت
شرار حرص آتش زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاريكي و اندوه شب ، رنگ
نه غوغايي ، به جز نجواي ارواح
نه آوايي ، مگر بانگ شباهنگ
به نرمي زير لب تكرار مي كرد
سخن هاي عجيب مرده شو را
كه : با اين مرده ، دندان طلا هست
نمايان بود چون مي شستم او را
فروغ چند دندان طلا را
به چشم خويش ديدم در دهانش
ولي ، آوخ ! به چنگ من نيفتاد
كه انديشيدم از خشم كسانش
كنون او بود و گنج خفته در گور
به كام پيكر بي جان سردي
به چنگ افتد اگر اين گنج ، ناچار
تواند بود درمان بهر دردي
به دست آرد گر اين زر ، مي تواند
كه سيمي در بهاي او ستاند
وزان پس كودك بيمار خود را
پزشكي آرد و دارو ستاند
چه حاصل زين زر افتاده در گور
كه كس كام دل از وي بر نگيرد ؟
زر اينجا باشد و بيماري آنجا
به بي درماني و سختي بميرد ؟
كلنگ گور كن بر گور بنشست
سكوت شب چو ديواري فرو ريخت
به جانش چنگ زد بيمي روانكاه
عرق از چهره ي بي رنگ او ريخت
ولي با آن همه آشفته حالي
كلنگي مي زد از پشت كلنگي
دگر اين ، او نبود و حرص او بود
كه مي كاويد شب در گور تنگي
شراري جست از چشم حريصش
چو آن كالاي مدفون شد نمودار
دلش با ضربه هاي تند مي زد
به شوق ديدن زر در شب تار
دگر اين او نبود و حرص او بود
كه شعف و ترس را پست و زبون كرد
كفن را پاره كرد انگشت خشكش
به بي رحمي سري از آن برون كرد
سري كاندر دهان خشك و سردش
طلاي ناب بود ... آري طلا بود
طلايي كز پيش جان عرضه مي كرد
اگر همراه با صدها بلا بود
دگر اين او نبود و حرص او بود
كه كام مرده را خونسرد ، وا كرد
وزان فك كثيف نفرت انگيز
طلا را با همه سختي جدا كرد
سحرگاهان به زرگر عرضه اش كرد
كه : بنگر چيست اين كالا ، بهايش؟
محك زد زرگر و بي اعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداري طلايش
این هفته با نهج البلاغه
بخشهایی ازنامه امیر المومنین به عثمان بن حنیف
1.ضرورت ساده زیستی کارگزاران:
پس ازیاد خدا و درود ای پسر حنیف به من گزارش دادند که مردی از
سرمایه داران بصره تورا به مهمانی خویش فرا خوانده و توبه سرعت
به سوی او شتافتی خوردنیهای رنگارنگ پیش تو نهادند وکاسه های پی
در پی پر از غذا برای تو آوردند گمان نمیکردم مهمانی مردمی را
بپذیری که نیازمندانشان با ستم محروم شده وثروتمندانشان برسرسفره
دعوت شده اند پس آن غذایی که حلال و حرام بودنش را نمیدانی دور
بیفکن و آنچه را به پاگیزگی و حلال بودنش یقین داری مصرف کن
2.امام الگوی ساده زیستی :
آگاه باش هر پیروی را امامی است که از او پیروی میکند و از نور
دانش او بهره میگیرد آگاه باش امام شما از دنیای شما به دو قرص
نان و دو جامه فرسوده رضایت داده است
بدانید که شما توانایی چنین کاری را ندارید اما با پرهیزکاری و
پاکدامنی میتوانید مرا یاری دهید من ازدنیای شما طلاونقره ای نیندوخته
و بر دوجامه کهنه ام نیفزودم آری از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده بود
فدک دردست ما بود که عده ای بر آن بخل ورزیده و مردمی دیگر
سخاوتمندانه از آن چشم پوشیدند و بهترین داور خداست مرا با فدک و
غیر فدک چه کار
من اگر میخواستم میتوانستم از عسل پاک و از مغز گندم و بافته های
ابریشم برای خود برای خود غذا و لباس تهیه کنم اما هیهات که هوای
نفس بر من غالب آید و حرص و طمع مرا وادارد که طعامهای لذیذ
برگزینم در حالی که در حجاز یا یمامه کسی باشد که به قرص نانی
نرسد ویا هرگز شکمی سیر نخورد
آیا به همین قناعت کنم که مرا امیر المومنین میخوانند .در تلخیهای
روزگار با مردم شریک نباشم ودر سختیهای زندگی الگوی آنان نشوم؟
آفریده نشده ام که غذاهای لذیذ مرا سرگرم سازد چونان
حیوان پرواری که تمام همت او علف و یا چون حیوان رها شده ای که
کارش چریدن و پر کردن شکم است گویا میشنوم کسی از شما میگوید
اگر غذای فرزند ابیطالب این باشد پس سستی او را فرا گرفته است
آگاه باشید که درختان بیابانی چوبشان سخت تر ودرختان کناره جویبار
پوستشان نازک تر است درختان بیابانی که با باران سیراب میشوند
آتش چوبشان شعله ور تر است
من و رسول خدا چونان روشنایی یک چراغیم یا چون آرنج به یک
بازو پیوسته ایم
به خدا سوگند اگر اعراب در نبرد پشت به پشت یکدیگر دهند از آنان
روی برنتابم و اگر فرصت کنم به پیکارهمه میشتابم تا زمین را از این
شخص مسخ شده و این جسم کج اندیش(معاویه) پاک سازم
3. امام ودنیای دنیا پرستان :
ای دنیا اگر شخصی دیدنی بودی و قالب حس کردنی داشتی حدود خدا
را بر تو جاری میکردم به جهت ظلمی که بر بندگان خدا نمودی و
ملتهایی که آنها را به هلاکت افکندی
ای دنیا ازبرابر دیدگانم دور شو به خدا که رام تو نگردم که خوارم
سازی و مهارم را به دست تو ندهم که هر کجا خواستی
بکشی چنان نفس خود را به ریاضت وادارم که به قرص نان هرگاه
بیابم شاد گردد و به نمک به جای خورش قناعت کند و آنقدر
از چشمها اشک ریزم که چنان چشمه ای خشک در آیند
خوشا به حال کسی که مسئولیت های واجب را در پیشگاه خدا به انجام
رسانیده و در راه خدا هرگونه سختی و تلخی را به جان خریده
و به شب زنده داری پرداخته و اگر خواب بر او چیره گشته کف دست
را بالش خود ساخته
پس از خدا بترس ای پسر حنیف و به قرص های نان خودت قناعت
کن تا تو را از آتش دوزخ رهایی بخشد
السلام علیک یا عبد الصالح
بوی فرات میدهد عباس دسـت تو حیرت فزاست از دل آن بحر جست تو
بگرفته ونخورده ای یک قطره ازفرات قربان نفس طاهره و ضرب شست تـو
یاد از حسین کرده ای و از لبان او شرمنده شد فرات از آن حال مست تو
کردی اراده تا نخورد آب سرورت آب از لبت نبوسد و بوسد زدست تــو
ریشه دواند عشق تو در نسلهای پاک ای جان فدا به جلوه عهد الســــت تــو
دست از حسین فاطمه چون برنداشتی دستت برید دشمن بی دین و پست تـو
یه شعر زیبا از شهریار
هرچند که امروزه مردم به سبب گرفتاریهاشون زیاد اهل شعر نیستن
اما لطفا اگه این چند بیت رو میخونین با حوصله بخونین شعر بسیار زیباییه
اعجوبه خاکی
اگر نقاشی و بانقش و با رنگت سر و کار است
طبیعت با تو ازدم کارگاه نقش و نقاشی است
به چشم انداز تو هر سو مدلها کارتپستالهاست
به صورتسازی قهار استاد طبیعت بین
به این انواع طراحی و فیگورهای بی پايان
به اقيانوس بي ساحل
جمادی و نباتی یا که حیوانی و انسانی
کشیده از ازل تا آن ابد چون کهکشان صورت
دوصورت عین یکدیگر؟معاذالله
هر واحد که بینی شکلی و رنگی دگر دارد
کرم را بین که موجود حقیری چون تو خاکی را
خدا با چنگک غیبی گرفته میکشد بالا
اگر مصداق بودی از نفخت فیه من روحی
بجایی میرسی کانجا مقام قاب قوسین است
مقام انبیا رضوان
مقام ایده آل انس و جان یابی
بدین سودا کشیدستی بدوش دل
هزاران سال بارسخت و سنگین امانت را
امانت یا همانا سهمگین کوه هوای نفس
اگر آنجا رسی دیگر
بحق حق که خواهی شد همه حق و بحق ملحق
وصال جاودان یابی
بلی ای عاشق شیدا
در آن اعلاو علیین به روز محشر کبرا
چو از عقل مجرد نیز قالب را تهی کردی
بجز نور خدایی از تو دیگر هیچ باقی نیست
خودی رفته خدا مانده
نه محبوس مکانی و نه محدود زمان دیگر
پس ای اعجوبه خاکی
خدا هم میتوانی شد
شهریار
یه سایت توپ برای علاقه مندان سینما
یه سایت توپ از سینمای ایران تو پیوند ها گذاشتم
حتما یه سری بزنید همه چیز در مورد اهالی سینما
امام حسین (ع) از دید دانشمندان غیر مسلمان
امام حسين(ع) وخانوادهاش را
فاجعهاي ذكر كرده است كه
هرسال درماه محرم از طرف
مسلمانان و مخصوصاشيعيان
تجديد و به خاطر آن سوگواري
برپاميشود. وي در تفحص
زندگاني امام حسين(ع) و
علتجاودانگي و پايداري آن به
يك مسئله مهم رسيدهو همانا درسي از سرور آزادگان اخذ كرده و آنرا براي
استقلال هند به كار بسته است، يعني او بهپيروي از امام، به مردم هند كه طرفدار
استقلالهند بودند اعلام كرد مرگ را به بازي و مسخرهبگيريد و نترسيد.
(من براي مردم هند چيزي تازه نياوردم، فقطنتيجهاي را كه از مطالب و تحقيقاتم
درباره تاريخزندگي قهرمان كربلا به دست آورده بودم،ارمغان ملت هند كردم. اگر
بخواهيم هند را نجاتدهيم واجب است همان راهي را بپيماييم كهحسين بن علي(ع)
پيمود...)
جواهر لعل نهرو شهادت امام حسين(ع) وخانوادهاش را فاجعهاي ذكر كرده است
كه هرسال در ماه محرم از طرف مسلمانان و مخصوصاشيعيان تجديد و به خاطر
آن سوگواري بر پاميشود.
رابرت وير: جامعه اسلاميبا شوك مواجهشد
(رابرت وير) با شش محقق ديگر كتاب جهانمذهبي را در دو جلد نگاشتهاند. در
اين كتابشهادت امام حسين(ع)، حادثه غمانگيز صدراسلام آمده است و علت آن را
نپذيرفتن (يزيد)به عنوان رهبر جهان اسلام از طرف امامحسين(ع) ثبت كردهاند.
بيعت نكردن امام حسين(ع) با يزيد موجب شد كهيزيد براي خاموش كردن هر
نوع اعتراض ومخالفتي نيروهاي خويش را اعزام كند كه نتايجزير حاصل شد:
-1 امام حسين(ع) و كليه اعضاي خانواده و تني ازيارانش در محلي به نام
(كربلا) قتل عام شدند.
-2 جامعه اسلاميبا شوك مواجه شد.
-3 مخالفت با بنياميه تشديد شد.
-4 پس از شهادت امام حسين (ع)، حمايت ازائمه(ع) تشديد شد.
ادوارد براون: دلها به درد آمد
او در مورد مصيبت بزرگ كربلا ميگويد: (آياقلبي پيدا ميشود كه وقتي درباره
كربلا سخني بهگوش ميرسد، مالامال حزن و اندوه نگردد؟حتي غير مسلمانان هم
نميتوانند پاكي روحي راكه اين جنگ اسلامي در بر داشت انكار كنند.)
واقعه كربلا در دل دوستداران علي(ع) و پيروانتشيع، شعله تازه و فروزانتري
برافروخت و ريختهشدن خون نواده پيغمبر(ص) با وحشيانهترين نوعو هزاران
شكنجه و عذاب، خشم و نفرتزايدالوصفي در ميان پيروان امام(ع) پديد آورددر
مصيبت كربلا دلها سخت به درد آمد و ازهمان وقت اين روح شهادت و فداكاري و
حقيرشمردن مرگ به فعاليت شيعيان قدرت تازهايبخشيد...
جرجي زيدان: سرتا پاي يزيد لرزيد
(جرجي زيدان) در مورد امام حسين(ع) كتابفاجعه كربلا را تاليف كرده است.
زيدان در اينكتاب با مراجعه به كتب معتبر و موثق، مختصري ازتاريخ صدر اسلام
و حوادث عاشورا را تا وروداسيران كربلا به شام آورده است كه در اينجا بهحضور
اسيران در برابر يزيد اشاره ميشود:
(... منظره سر بريده حسين (ع) همه را متاثر ومحزون ساخت... وقتي چشمان
يزيد بر سر بريدهافتاد، سرتا پا بلرزيد و دانست چه عمل بزرگ وفجيعي را مرتكب
شده است...)
عجيب است كه يزيد به حضرت زينب (س) گفت:پدر و برادرت علي (ع) و
حسين (ع) از دينخارج شدند.
زينب (س) گفت: تو و پدر و جدت به دين خدا ودين پدر و برادر و جدم داخل شديد.
مضمون نامه (عبيدا... بن زياد) به (عمر بن سعد)كه توسط (شمر) فرستاده،
چنين است: (من تو رابه طرف حسين نفرستادم كه با او به ملايمت وخوشي رفتار
كني و به او امان د هي... اگر تسليمشدند پيش من بفرست و گر نه با آنان بجنگ
وهمگي را به قتل برسان، زيرا مستحق كشته شدنهستند... اسبها را از روي نعش
آنان بگذران،اگر اوامر ما را اجرا كني، پاداش خوبي به توخواهم داد، و گرنه از
كار كنارهگيري كن،(شمربنذيالجوشن) فرماندهي كل را به عهدهخواهد گرفت...)
ماساريك: پر كاه در برابر كوه
(توماس ماساريك) مصيبتهاي امام حسين (ع)را با حضرت عيسي(ع) مقايسه
كرده و مينويسد:(مصائب مسيح نسبت به مصائب حسين(ع) مانندپر كاهي است در برابر كوهي بزرگ).
نيكلسون: حادثه كربلا باعث اتحاد شد
(نيكلسون) ميگويد: (بنياميه طغيانگر بودند وقوانين اسلاميرا ناديده انگاشتند.
مسلمين راخوار كردند و صاحبان اصلي حكومت را كشتند.بنابراين، تاريخ از روي
انصاف حكم ميكند كهخون حسين(ع) به گردن بني اميه است.)
نيكلسون درجايي ديگر حادثه كربلا را موجباتحاد ميداند و تاثر آن را در ايران ذكر ميكند.
حادثه كربلا مايه پشيماني و تاسف امويان شد، زيرااين واقعه شيعيان رامتحدكرد
و براي انتقام حسين(ع) همصدا شدند و صداي آنها در همه جا ومخصوصا نزد
ايرانيان كه ميخواستند از نفوذعرب آزاد شوند، انعكاس يافت.)
عجيبترين ميهماني قرن;
اميرحسين 6 ساله با هانيه 4 ساله نامزد شدند
در كره خاكي، طي ساليان سال، هميشهاتفاقاتي نادر ميافتد كه تا مدتها زبانزد خاص وعام است، درست مثل اتفاقي كه چندي پيش درايران افتاد و اين خبر نقل محافل شد...
در اين اتفاق نادر شاهد بوديم كه در تالار(شب طلايي) شهر قدس شهريار، در حضور 600ميهمان اميرحسين 6 ساله و هانيه 4 ساله با همنامزد شدند.
(اميرحسين خالقي) و (هانيه مرادي) با تصميمخانوادههاي خود، با هم نامزد شدند; برايتانعجيب است ... بارها ديدهايد كه بعضي ازخانوادهها، از كودكي دختري را به نام پسر خودنشان ميكنند كه البته بيشتر در ازدواجهاي فاميلياين مسئله خود را نشان ميدهد، ولي حالاخانوادههاي خالقي و مرادي اين (نشان كردن)را، رسمي كردهاند... روز جشن تمامي ميهمانها،خبر نداشتند كه به چه خاطر كارت دعوت به دستآنان رسيده است و همه از يكديگر ميپرسيدندكه چه خبر است؟ اما با ديدن عروس و دامادكوچولو از تعجب بر صندليهايشان ميخكوبشدند.
عروس و داماد در حالي كه در كنار يكديگر راهميرفتند، وارد سالن جشن شدند و هر يك بررويجايگاه مخصوص خود نشستند و با لبخند بهميهمانهايي كه از تعجب دهانشان باز مانده بود،نگاه ميكردند. جريان از چه قرار بود، بخوانيد: 
دامادي پسرم
پدرهاي عروس و داماد با يكديگر فاميلهستند. پدر داماد، نوه دايي پدر عروس است وپدر عروس نوه عمه پدر داماد... داود خالقي كه27 سال سن دارد، ميگويد: (آرزوي من ايناست كه فرزندم هر چه زودتر، سر و سامان بگيرد)و ميپرسيم به اين زودي كه ميگويد: از آنجا كهآرزوي هر پدري، ديدن پسرش در لباس دامادياست، من هم دلم ميخواست به اين آرزو برسم.در حالي كه خودمان را براي گرفتن جشن تولدآماده ميكرديم، با ديدن هانيه دختر چهارسالهيكي از بستگانمان فكري به يكباره در ذهنمجرقه زد، البته هر دو خانواده در اينباره صحبتكرده بودند كه هانيه همسر اميرحسين شود وزماني كه آنان بزرگ شوند به عقد يكديگر دربيايند.
داود خالقي ميگويد: آن مراسم يك شبفراموش نشدني بود و در آن لحظات من ازخوشحالي گريه ميكردم و از اينكه پسرم را بالباس دامادي در كنار عروسم ميديدم، خيليخوشحال بودم به آنها يك خودروي زانتيا هديهدادم. پس از برگزاري جشن نامزدي به همراهميهمانها به خانه آمديم، وقتي خانواده هانيهتصميم گرفتند به خانه خودشان بروند، هانيهحاضر نبود منزل ما را ترك كند و با زبانكودكانهاش ميگفت: (من عروس اينها هستم وبايد اين جا بمانم)€ پس از آن روز اميرحسين وهانيه تقريبا هر روز يكديگر را ميبينند و با هم بازيميكنند، اگر روزي هم يكديگر را نبينند، از احوالهم تلفني پرس و جو ميكنند.
تفاهم كامل
از پدر داماد ميپرسيم اگر اينها بزرگ شوندو همديگر را نخواهند، شما چه كار خواهيد كرد...كه ميگويد: ما تلاش خواهيم كرد كه در آيندههيچ مشكلي پيش نيايد و سعي مينماييم كه مهر ومحبت يكديگر را در دلشان جا كنيم. من
ومادرش با پدر و مادر عروس هيچ مشكلي نداريم،مگر اينكه در آينده عروس يا داماد خودشان بايكديگر مشكل داشته باشند، گرچه بايد بگويم درخانواده ما كه وضع به اين شكل ميباشد كه ما بهپدر و مادرهايمان احترام زيادي قائليم و تابحال حرف آنان را زمين نينداختيم، يقين دارمكه اميرحسين و هانيه هم به اين شكل عمل ميكنندو با هم بهطور رسمي ازدواج خواهند كرد، منيقين دارم.
وي در ادامه ميگويد: پسرم و عروسم بايكديگر تفاهم كامل دارند. تصميم داريم تا در 16يا 17 سالي آنها را به عقد يكديگر در بياوريم و اگربتوانم جشن بزرگي براي آنها ميگيرم و همه را بهاين جشن دعوت ميكنم.
از وي ميپرسيم كه كمي از گذشته خودبگوييد، كه خالقي در پاسخ ميگويد: هشت سالقبل زماني كه آهنگر بودم، به خاطر اختلافي كه باصاحب كارم پيدا كردم به منزل پدرم در همدانرفتم; در آنجا با همسرم كه براي ديدنپدربزرگش كه در همانجا زندگي ميكردند،آمده بود، آشنا شدم. به او علاقهمند شدم و پساز طرح موضوع با پدرم در مدت سه روز مراسمعروسي خود را برگزار كرديم، پس از ازدواج بهشهر قدس در حاشيه تهران آمديم و زندگي خودرا آغاز نموديم.
همسر بسيار مهربان و خوبي دارم و با كمك او ودعاي خير پدر و مادرم كه هميشه همراهمانبودند، در زندگيام پيشرفت كردم و هماكنون نيزمعمار هستم. در زندگيام احساس خوشبختيميكنم و پس از به دنيا آمدن پسرم، خوشبختيامتكميلتر شد. پس از آنكه اميرحسين 6 ساله شد وبه كلاس آمادگي رفت، تصميم گرفتم جشن تولدكوچكي براي او بگيرم، اما به دليل مشغله زياد اينفرصت را پيدا نكردم.
خالقي در پايان، يك گفته جالبي هم به زبانميآورد: مرگ و زندگي دست خداست... انساناز فرداي خود خبر ندارد، هميشه به خودمميگفتم: شايد از دنيا رفتي، پسرت را در لباسدامادي نديدي. اين هم دليلي شد تا اين مراسمرا هر چه زودتر برگزار كنيم كه اگر فردا از دنيارفتيم، آرزو به دل نباشيم... جالب است بدانيد كهخود خالقي هم در 19 سالگي داماد شد.
او ميگويد: در زمان ازدواج من 19 سال وهمسرم 17 سال سن داشت. خالقي خانواده سبزخود را خوشبختترين خانواده جهان ميداند.
پدر عروس: درباره مهريه نظر ندارم
پدر عروس، دو سال از پدر داماد بزرگتراست. بهروز مرادي 29 سال سن دارد و يك پسر6 ساله، همسن امير حسين و يك دختر 4 ساله بهنام هانيه دارد كه حالا عروس خانواده خالقياست. زماني كه از ايشان پرسيدم چقدر مهريهبراي دخترتان در نظر گرفتهايد، لبخندي زد وگفت: من با داود (پدر داماد) در اين باره صحبتينكردم، اما در همين حال پدر داماد گفت:ميخواهم ده هزار سكه طلا مهر عروسم كنم€
دنياي شيرين
دنياي آنها دنياي شيريني است، در آغوش پدرو مادرشان نشستهاند و با يكديگر صحبت ميكنند،از هانيه ميپرسيم كه شما چقدر داماد را دوستداريد، كمي مكث كرد و سپس گفت: خيلي...هانيه دوست دارد، معلم بشود، اين را
خودشميگويد. از اميرحسين ميپرسيم كه شما هانيه راچقدر دوست داريد، دو دستش را بالا برد و گفت:به تعداد انگشتان دست، كه پدرها ميخندند...
اميرحسين ميگويد: دوست دارم در آيندهپزشك شوم و هانيه هم معلم شود. سپس هانيه بهاو ميگويد برويم با هم بازي كنيم و چه بازيايبهتر از (خمير بازي)...
شوخي بود يا...؟
خيلي از ميهماناني كه به مراسم دعوت شدهبودند، ابتدا فكر ميكردند كه پدر امير حسين، چهجشن توليد مفصلي براي پسرش گرفته است، امازماني كه با چهره اميرحسين و هانيه روبه رو شدند،ابتدا تصور ميكردند كه اين يك شوخي است، اماپس از گذشت دقايقي، هنگامي كه متوجه شدنداين ميهماني به مناسبت نامزدي هانيه و اميرحسيناست، مانده بودند كه به يكديگر چه بگويند. پدرداماد ميگويد: چند ساعت پيش از آغاز مراسم،به همراه پسرم به آرايشگاه رفتيم و سپس سواراتومبيل گل كاري شده شديم. بعد به دنبالعروس رفتيم، پس از سوار كردن عروس كمي درخيابانها چرخيديم و سپس به تالا رفتيم...
در تالار ميهمانان مشغول صحبت با يكديگربودند كه ناگهان خواننده تالار اعلام كرد كه تالحظاتي ديگر عروس و داماد وارد ميشوند،تمامي نگاهها به طرف درب ورودي تالار برگشت،با آن كه جمعيت لحظهاي از تعجب سكوت كردهبودند، ناگهان با تشويق خواننده تالار همه مشغولدست زدن و شروع به هلهله و شادي نمودند.عروس و داماد ابتدا ترسيدند، اما پدرهايشانآرامشان كردند و آنها را به سمت جايگاه ويژههدايت نمودند.
بستگان و دوستان كه تازه اين مراسم، را باوركرده بودند، شروع به ريختن پول بر روي عروسو داماد كردند كه مبلغ قابل توجهي هم جمع شد.
آشتي ميكنيم
از اميرحسين ميپرسيم كه اگر هانيه با تو قهركرد، چه كاري انجام ميدهيد، كه گفت: سريعاآشتي ميكنيم، اميرحسين از هانيه اين توقعات رادارد:
دوست دارم زماني كه هانيه به خانه آمد بااسباب بازيهايمان بازي كنيم، به خصوصخميربازي، ما عاشق بازي با خمير هستيم.
دوست دارم هانيه برايم پلو با ماست درستكند€
ثبت در كتاب ركوردها
باورش مشكل است، اما امير حسين و هانيهكوچكترين عروس و داماد جهان هستند، عروسو دامادي كه به صورت رسمي براي آنان نامزديگرفتند.
و تمامي، اقوام، دوستان و بستگان به رسميشدن اين مراسم واقف شدند، روي همين اصلبايد اين اتفاق نادر، در كتاب ركوردهاي گينسثبت شود.
در مهد كودك
به مهدكودك كه ميرويم، (امير حسين) دركلاس آمادگي نشسته است، او سال ديگر بايد بهكلاس اول برود، شيطنتهاي بچه گانه در نگاه اومشهود است، به همراه دوستانش ميخندد، گوياخيالش از آينده راحت است. معلم مربوطهاميرحسين ميگويد: از اين وصلت بسيارخوشحالم، البته باورش كمي برايم مشكل است،اما اتفاق شيريني بود.
از اميرحسين ميپرسيم آقا پسر، بهترين حادثهشب مراسم نامزدي چه بود؟ كه ميگويد: واردشدن به تالار كه تمامي ميهمانان با تعجب به ما نگاهميكردند و ديگري پس از پايان مراسم كه درصندلي پشت اتومبيل پدر نشستيم و شادي كنان بههمراه كاروان عروسي به خانه پدر رفتيم.
سختگيري نكنيد
داود خالقي كه شايد 11، 12 سال ديگررسمٹپدر داماد شود، ميگويد: به خانوادههاتوصيه ميكنم كه در ازدواج جوانان سختگيرنباشد و آنها را به ازدواج تشويق كنند و جوانهانيز مطمئن باشند كه اگر ازدواج موفقي كنند، درزندگيشان پلههاي ترقي را به سرعت طيميكنند، همانطور كه اين اتفاق براي من افتاد.
ماحصل اين ميهماني عجيب قرن را خوانديد،شايد تا سالها با چنين مسئلهاي در دنيا مواجهنشويم. جالب توجه است، اينكه خانوادههايخالقي و مرادي چنين تصميمي براي فرزندانخود گرفتهاند...
بر گرفته از مجله خانواده سبز
29 بهمن
هر چند که الان زیاد بهش توجه نمی کنن اما همه میدونن که یکی از عوامل اصلی پیروزی انقلاب بود
بالاخره یاد شهدای اونروز رو گرامی میداریم
حکایت مردی که دختر خود را به کنیزی فروخت و اقامه عزای امام حسین(ع)کرد
خمیره میز آقامون پاک طیـنـتـیـنـدندی قصوریمیزولی نفسون شرارتندندی
حسین حسین نه حسین ملجا خلایقدور بیزیم لیاقتیمیز اولماسا اولایقدور
حسین حسین نه حسین یوخدی وصفنون حدّی حسین منی انا من حسین دیوب جدّی
حسین حسین نه حسین ماه آسمان هدا بیوردی لحمک لحمی اونا رسول خدا
حسین حسین نه حسین زینت بهشت برین محال امریدی یاددان چخارداشیعه لرین
گئچوب او معرفةالله دا پاک قانندان اونون یولوندا گئچر شیعه باش و جانندان
بو بیر محبت مکنونه دور خلایقده جلا وئریب بیزه سر رشته علایقده
بو مطلبی متوکل چوخ امتحان ائتدی گلن دایانمادی کسدیردی بیر الین گئتدی
اورکده هرکیم حسین عشقی بسلیوب بسیدی بو بیر خبر اولارین مینده بیر نمونه سیدی
یازوبدی صاحب بحرالمصائب شهدا که بیر نفر واریدی دوستدار آل عبا
واریدی ثروتی بیر مرد خوش گمانیدی هر ایل محرمی اون گون عزایه بانیدی
ائدردی دعوت ائوه جمله اهل ایمانی اولاردی اون گون اونو روضه خوانی احسانی
بیر ایل بو گردش ایام دوندریب ورقی پوزوب جلالینی یاددان چیخاتدی ما سبقی
داغلدی سیم و زری ورشکسته لر مثلی یتیشدی ماه محرم ولی بوشیدی الی
خجالتیله هر ایلکی قاپینی باغلادیلار حسین حسین دئدیلر ائوده گیزلین آغلادیلار
عیالی گوردی اولوب صاحبی غمه آماج دئدی کی قورخما اوزوم ایلرم بو درده علاج
فدا اولوم آقامون خاطری عزیزآدینا منیم طلاقیمی وئر سات گیلن کنیز آدینا
تحمل ایلرم البته کیم ساتیب کیم آلا ولیک قویما آقامون عزاسی یرده قالا
او شخصون ائتدی اثر غیرت و غرورینده دئدی اوزون آغ اولا فاطمه حضورینده
سنون مفارقتينده بیر اوزگه محنت اولار اوشاقلارون ننه سيؤ قالماسي مصيبت اولار
حسين يولوندا وارون طاقت و دوامون اگر بو نازنین قیزی قیل راضی ای حمیده سیر
کنیز آدینا فروشه چکیم بو بازاره بهاسینی گتیریب صرف ائدک عزاداره
دئدی او مرد صفت عورت حمیده خصال قیزیمدا راضیدی منده بشرط استعجال
محرمون ایکیسی اولدی قیل گیلن عجله گئده گئده کیمی گورسن عزایه دعوت ائله
گوزوم دالیجا باخوب اشک ماتمه باتماز قیزیم عزیزیدی اما رقییه چاتماز
حسین قیزینی کنیز ایستینده شامیلر گرگ کنیز اولی الحق بئله گرامیلر
حسینه زینبه زهرایه من ئوزوم قربان رباب و لیلی و کلسومنه گوزوم قربان
ئوزوم دوروب آچارام بو قیزین هوروکلرینی کنیزه اوخشادارام بو هوروکلی توکلرینی
باشنا ال چکرم خوش دلیله دیندیرّم لباسینی چیخادیب کهنه سین گئییندیرّم
دیرم اوزگه ائوینده جهانی داغلامیا حسین یولوندا اگر وورسالاردا آغلامیا
خلاصه دوردی سرشگین توکوبدی رخساره کنیز آدینا عزیزین گتیردی بازاره
ساتوب اونی بیرعرب شخصه آلدی وجه گزاف علاوه اون گونه بیر ایل او وجه ائدردی کفاف
حسینون عشقی وئروب بیر ائله صفا دلینه دالیجا باخمادی بیر باش قییتدی منزلینه
سوپوردی صحنی قاپونی آچوب سو سپدی یولا دئدی گرک آقامون روضه سی مجلل اولا
عیال صاحب خانه ولی به آرامش گلیب او منزله هر روضه خوان ائدیب خواهش
مباد خاطریزه عرض خواهشیم تو خونا گرک بو اون گونی دایم رقیه دن اوخونا
غرض اول گونی روضه اوخوندی گون باتدی هامی گئدیب ائوینه صرف شام ائدیب یاتدی
آتا آنا بالانون بوش گوروب یرین ملدی ائو اهلی یاتمادی هی اشکینی گوزه الدی
کنیز آلان عرب اما زمان رویاده گوروب رسول خدانی شکسته سیماده
دوروب ادبله رسوله ائدیب ادای سلام الین اوزاتدی اونون سمتنه رسول گرام
بیوردی آچ الیوی آل گلن بو سیم و زری اویات بو دختر شیرین زبان خونجگری
فلان محلیه گئت دوت آتاسینین سراغین یتورآناسینه فورا بو فاطمه قوناقین
دگول کنیز بو قیز عالمین عزیزه سیدی کنیزده اولسا بالام اکبرین کنیزه سیدی
آتا آناسینون ایندی انیسی گوز یاشیدی کنیزلیقی سنه چاتماز رقیه یولداشیدی
دوروب عرب یوخودان عرض ائدوب گوزوم اوسته اویاتدی نازیله اول نازنینی آهسته
الندن اوپدی دئدی چوخ جسارت ایلمیشم باغشلا من بو تجارتده غفلت ایلمیشم
گئدوب صفای دلیم بیر بو غفلتین بادینا بهشت حوریسینی آلمیشام کنیز آدینا
ایاقه دور آنان الساعه اشکریزوندی ئوزوم غلامم عیالیم سنون کنیزوندی
غرض که آغلادی عذر ایستدی ائدوب ناله نه سیم و زر واریدی باغلیوبدی دسماله
روان اولوب دل شبده ملول و دیده پرآب گزوب تاپوب قاپونی ایلیوبدی دق الباب
دوروب ایاقه او هجران کشیده لر باهم گلوب قاپی دالینا داغدیده لر باهم
آنا سسی او قزون گتدی قلبنه هیجان چاغوردی آچ قاپونی وحشت ایلمه آناجان
قاپی آچیلدی عرب ایستدی که مژده وئره آنا بالا ایکیسی قول بویون ییخیلدی یره
قزون آتاسینه وئردی عرب او دسمالی دیوب یوخوسینی کشف ایتدی حال و احوالی
الندن اوپدی دئدی مرحبا خوشا حالیوا منی باغیشلا خداحافظ التماس دعا
قاپونی ئورتوب اورک شاد گوزده اشک تری سو وئردی تا اولاری گتدی حاله مختصری
بلانی اوپدی بیتیردی آنا اورک یاراسین یوووبدی توکلرینی گتدی زلفونی داراسین
گوروب هوروکلری بیر آیری نحویلن هورولوب گلابیلن او قارا تللره صفا وئریلوب
ائله هورکلری وار قدرت بشردن اوزاق او ساچلاری توخینمز مشاطه آفاق
دیدی قیزیم دئگوروم کیم هوروب بو توکلریوی داراخلیوب توخیوب من آچان هوروکلریوی
دئدی که زلفیمه ال وورما غم بهانه سیدی بو ساچلاریم خانیمیم فاطمه نشانه سیدی
منیم ده عالم رویاده اولدی بختیم یار جمال حضرت زهرانی ایلدیم دیدار
سنون عوضوه عرض ارادت ائتدیم آنا دوشوب قدملرون اوپدوم زیارت ائتدیم آنا
او سندن آرتیق آنا جان محبت ائتدی منه الین چکوب باشیما چوخ عنایت ائتدی منه
ائله اله گتیریب قلبیمی محال سینا بولنمدیم نیه قویموشدی ال قابیرقاسینا
دئدیم خانم ساچیما وورما ال که زحمتی وار دئدی سنون آناوین گردنیمده منتی وار
بو باره ده نظر احترامی واردی سیزه دعا ائدوب خانمون چوخ سلامی واردی سیزه
بیوردی رحمت حق حالوزه نثار اولسون که قویمادوز بالامون سیز عزاسی خوار اولسون
شعر :از زنده یاد استاد منزوی اردبیلی
با تشکر از علی سبحانی
این هفته با نهج البلاغه
این هفته با نهج البلاغه :
سلام از این هفته تصمیم گرفتم انشاالله هر هفته یه بخشی از نهج البلاغه تو وب بذارم امیدوارم که مورد قبول افتد
حضرت علی (ع) در خطبه 156 میفرمایند:
آنگاه که خداوند آیات 1و2 سوره عنکبوت را نازل کرد که (آیا مردم خیال میکنند چونکه گفتند ایمان آوردیم بدون آزمایش رها میشوند؟)
دانستم که پیامبر (ص) تا در میان ماست آزمایش نمیشویم
پرسیدم یا رسول الله مگر جز این است که در روز احد که گروهی از مسلمانان به شهادت رسیدند و شهادت نصیب من نشد و سخت بر من گران آمد تو به من فرمودی ای علی مژده باد بر تو شهادت . همانا این بشارت تحقق میپذیرد یا علی در آن زمان صبر تو چگونه است ؟
گفتم ای رسول خدا چنین موردی جای صبر و شکیبایی نیست بلکه جای مژده شنیدن و شکر گزاری است
و پیامبر فرمود :ای علی همانا این مردم با اموالشان به زودی دچار آزمایش میشوند و در دینداری بر خدا منت می گذارند با این حال انتظار رحمت او را دارند و از قدرت و خشم خدا خود را ایمن میپندارند. حرام خدا را با شبهات دروغین و هوسهای غفلت زا حلال میکنند شراب را به بهانه اینکه آب انگور است و رشوه را به بهانه اینکه هدیه است و ربا را به بهانه اینکه نوعی معامله است حلال می شمارند
گفتم ای رسول خدا در آن زمان مردم را در چه پایه ای بدانم؟ آیا در پایه ارتداد یا فتنه و آزمایش ؟
پاسخ فرمود فتنه و آزمایش
جانبازان پشت دری پر آب
وقتی کلید بهشت را گردنش انداختند، تازه پشت لبش، سبز شده بود. بلند و چهارشانه، با نگاهی به رنگ گندم زارها. دستی به کلید زد و لبخندی. اگر برمی گشت، آن را به"نومزدش" می سپرد تا کنارالنگوی عروسی، در امن ترین جای خانه، به یادگار، نگاه دارد. و او بعد ها برای پسرش بگوید که چطور"نامردا رو از خاک مون روندیم". با همین فکرها و با همین لبخند رفت. ...
به نامردها نرسید. در اولین قدم، در مین زار، بهشت را فراموش کرد، و سالیانی بعد در جهنمی فرود آمد که نامش بود: دنیای جانبازان و ایثارگران جنگ تحمیلی.
دنیای دردهای کشنده جسمی، و سرزمینی که درآن بر روح، چوب تاراج خورده ست .
از ده کناری هم کسی رفت. بسیار کسان، که بازنگشتند، و شمارگانی چون او. روستازادگانی ساده و بی غل و غش:
متولد۴۷هستم.من هم مثل خیلی های دیگر از روستا به جبهه رفتم . سواد نداشتم. حتی ۱۷ماه زودتر اقدام کردم . نمی دانستم کجا می روم و چه اتفاقی می افتد. دنبال هیچ چیزی هم نبودم، نه دنبال حقوق، نه چیز دیگر. تنها میخواستم خدمت کنم. در منطقه کردستان جنگیدم . الان با گذشت سالها نمی توانم بگویم دقیقا چه اتفاقی افتاد.دو بار دچار موج گرفتگی شدم. یکبار سرپست بودم و یادم نمی آید دقیقا در کجا، اما در پروندهام ثبت شده که اطراف شهر بانه بوده ام و یکبار هم در اواخر جنگ در حال عقب نشینی بودیم که حضور ذهن ندارم کجا و چه تاریخی بود.اما نمی دانم چرا درپرونده ام یکبار قید شده است......سالهاست که تمام هزینه های درمانیم را با قرض خودم پرداخت کرده ام و به بنیاد مراجعه نکرده ام.حدود هفت ماه پیش در تابستان با اصرار خانواده ام برای آزمایش به تهران رفتم. آزمایشگاهی زیر پل مینی سیتی هست که پزشکان یکسری آزمایش از من گرفتند. حالاهم که هفت هشت ماه است جواب کمیسیون پزشکی نیامده است... ۳-۴ سالی است که قسمت پایین سمت راست شکمم می سوزد و درد می کند و بدنم بی حس می شود.روی بدنم دانه های بسیار ریزی می زند ، که شب ها بیشتر می شود و با خارش به خونریزی می افتد.البته این دانه های بسیار ریز از ابتدای مجروحیتم بود، اما اهمیت ندادم و علتش را هم نمی دانم.
پرونده مجروحیت در بنیاد ، بیمارستان و بهداری یگان خدمتم دارم. مجروحیتم از ناحیه اعصاب و روان در بنیاد جانبازان سال ۶۵ثبت شده اما تعیین درصد نشدم. مسئله شیمیایی را نمی دانم هست یا نه، تا جواب آزمایش بیاید. زمانی که به بنیاد مراجعه کردم به من گفتند که شما دارای ۲۰% مجروحیت از ناحیه کتف سمت راست هستید. من به آنها گفتم اصلا تعیین درصد نشدهام و دستم مشکلی ندارد ، از ناحیه سر دچار مجروحیت شده ام. بعد از بررسی مشخص شد بدلیل تشابه اسمی با فرد دیگری پرونده تشکیل شده است. آنجا شماره پرونده جدید به من دادند و دیگر مراجعه نکردم تا امسال که با اصرار دوستم و خانواده ام برای درمان از طریق بنیاد شهید و امور ایثارگران اقدام کردم. با سختی و قرض ۱۰۰هزار تومان برای آزمایش و تکه برداری دادم تا ببینیم چه می شود.
پشت دری پر از آب
او می گوید و چه ساده می گذرند از کنارش:" بیشتر شبها نمی خوابم. تصور کنید پشت دری پر از آب است . همینکه این در باز شود چه اتفاقی می افتد؟ وضعیت من هم همینطور است. همین که چشم هایم را روی هم میگذارم، سر و بدنم درد میگیرد. بعضی شب ها دنبال پاهایم می گردم . دور اتاق می چرخم و فکر می کنم پاهایم قطع شده است. وقتی حالم بد می شود تمام موهای سرم سیخ می شود. سمت چپ بدنم بی حس می شود. دچارحملات عصبی هم که می شوم تنها چیزی که جلو تشنج را می گیرد آب سرد است....حالا تنها چیزی که از دکترها می خواهم این است که یک قرصی، دارویی به من بدهند تا شب بخوابم، همین! به دکتر گفتم یک آمپول اشتباهی به من بزنید که از این وضعیت بی خوابی و درد خلاص شوم!
او حالا کارگر پدرش است:" کشاورزی می کنم. پدرم یک قطعه زمین کوچک دارد که گندم می کاریم. صبح می روم بیابان و شب برمی گردم. ..نمی توانم بیکار باشم. سرم برود بیکار نمی نشینم. طاقت درد را دارم. بدتر از این را هم دارم. به هر حال روز می زنم به بیابان و شب می آیم. اما شبها نمی توانم تحمل کنم. اصلا خواب ندارم . پاهایم را تا صبح به زمین می کوبم. ..نمی توانم بنشینم ، باید حرکت کنم، و گرنه درد به سراغم می آید." و با این حال:
"وقتی می روم بیمارستان می بینم جانبازانی بدتر از من هم هستند، پشیمان میشوم."
راست می گوید، از او بدتر فراوانند. او فقط نمی خوابد! فقط پاهایش را تاصبح بر زمین می کوبد، کسانی هستند که پایی برای کوبیدن بر زمین ندارند. پایی که جایش را"سلیکون" ( وسيله اي که جانبازان قطع پا از زير زانو براي نصب پاي مصنوعي از آن استفاده می کنند ) نامرغوب گرفته. و تازه برای به دست آوردن آن نیز باید، نه بر روی پا، که بر روی"ویلچیر"های عهد قجر، به این در و آن در بزنند:" برای دادن اعضای مصنوعی بدن، از ما مدرک لیسانس می خواهند!" زماني که مي خواستيم برويم جنگ و از ميهن و دين و ناموس مان دفاع کنيم کسي به ما نگفت که مدرک ات چيست و يا اينکه ورزشکاري ، مدير اداره يا فلان مسئولي ، ولي امروز براي گرفتن يک قطعه با کيفيت بهتر بايد داراي شرايط و امتيازاتي از جمله مدرک تحصيلي ليسانس و غيره باشیم تا موفق به دريافت قطعه مورد نيازم شویم."
سلیکون های پاره
تازه سلیکون که بگیری، چیست؟"سيلکون اغلب بچه هاي جانباز خراب يا پاره شده . بارها به سازمان جانبازان براي دريافت آن مراجعه کرده ایم ولي متاسفانه اعلام مي کنند ک تمام شده است. در انبار موجود نيست ."
آخرین سفارش سلیکون ها مربوط به سال ۸۰ است، حالا نه بودجه هست و نه کسی در فکر. راه حل، سنگ انداختن بوده است: مسئولین سازمان جانبازان، به ویژه در بخش اعضای مصنوعی بدن، با صدور بخشنامه ، اقدام به سطح بندی و امتیاز بندی در واگذاری قطعات مصنوعی بدن کرده اند. یکی از امتیازات، داشتن لیسانس است!
بر اساس ضوابط بنياد جانبازان، اعضاي مصنوعي بدن باید هر هشت سال يک بار بايد تعويض شود:" قطعات يدکي يک تانک هم اينقدر عمر نمي کند."حتی لوازم یدکی ساده تر هم یافت نمی شود:" يک جوراب حوله اي براي زير پروتز ام مي خواهم. پس از روزها دوندگي و مراجعت به بنياد جانبازان توانستم نامه آنرا بگيرم، ولي وقتي به مرکز مربوطه مراجعه کردم گفتند: تمام شده، نداريم..يک نوع ديگر آن با کيفيت پايين تر هست." انگار نوع اول، کیفیتش خوب بود! حتی عصا هم یافت می نشود:" حدود یکماه پیش برای گرفتن عصا به بنیاد مراجعه کردم . معمولا هر شش ماه یکبار طبق فرم آمار به ما یک نامه می دادند که با مراجعه به انبار عصا می گرفتیم. وقتی مراجعه کردم کارمند گفت: دستور داده شده که شما بروید دکتر تأیید کند که احتیاج به عصا دارید، بعد اقدام می شود! پاهایم را نشانش دادم و گفتم من جانباز قطع پا هستم. این هم پای مصنوعی است. شما نمی فهمید من احتیاج به عصا دارم؟! گفت نه نمی شود. باید دکتر تأیید کند. با هزار مکافات رفتم دکتر. گفتم : دکتر بنویس. گفت: ده هزار تومان بده بنویسم. با التماس گفتم تو را به خدا دکتر جان، من پنج هزار و خردهای بیشتر ندارم و باید برگردم شهرستان. کمتر حساب کن. چهار هزار تومان از من گرفت و نسخه نوشت که فلانی احتیاج به عصا دارد و مهر زد. با بدبختی برگشتم بنیاد. آنجا هم نامه نوشت برای اکباتان، فاز یک، داروخانه فلان! رفتم. عصایی به من دادهاند که انگار ۶-۷کیلو وزنه بهش آویزان است. اصلا نمی شد تکانش بدهم. رفتم خیابان جمهوری - همانجا که لوازم پزشکی میفروشند - همان عصا را از من خریدند چهار هزار تومان! با همان پول برگشتم شهرم
فراموش شدگان مطرود
و هنوز جانبازانی هستند که سرنوشت شان از این نیز بدتر است.آنها را به فراموش خانه ها سپرده اند. در کنج های متروکه، نهانشان داشته اند. برای آنکه جلو چشم نباشند. در بیمارستان بقیه الله، یک طبقه، مال اینهاست. بخشی خاکستری. با پنجره های آهنی. اتاق های خالی. و پرستاران مردی که، از بس، زجر دیده اند، دلشان را در دورترین جای زندگی دفن کرده اند. بعضی از اینان، کوشیدند به یاری همرزمانشان خود را در چشم وجدان جامعه زنده نگاهدارند. بعضی شان سر از سلول هایی درآوردند که تاریخ به خود ندیده است. از همین روست که برخی از آنان که مانده اند، دیگر جرئت سخن گفتن هم ندارند:" اگر حرف بزنم نه تنها مشکلم حل نمی شود، بلکه مشکلات دیگری هم پیدا می کنم."
"اگر حرف بزنم همین چندرغاز حقوق هم قطع می شود. آن وقت کرایه های نداده روی هم تلنبار می شود. و خجالت زن و بچه." و باز: "خیلی ها میترسند اعتراض بکنند. چون ممکن است بنیاد حقوقشان را قطع کند یا آنها را به کمیسیون بفرستد و درصدشان را کم کند."
بعضی برای آنکه، کرایه هایشان را بپردازند، به کارهای مختلف روی آوردند. ولی آدم بی پا، بی چشم، بی دست، آدم موجی، چه می تواند بکند:نوار می فروشم. نوار غیر مجاز. هرجا که بشود. هر وقت هم نشد، کار دیگر می کنم. کار خلاف. بگیرند؟ چه می شود؟ آدمی که نمی بیند، هیچ چیز را نمی بیند. مثل ما در زندان ها کم نیستند.
او کمک می خواهد
راه های گریز
هستند کسانی که برای از پای نیفتادن، به ورزش روی آورده اند:" رفتم سراغ ورزش. بدون پا. اما رفتم. اینجا قدرت دست ها، جبران پاها را می کند.... با۴۶ سال سن و درصد بالای جانبازی ، ورزش تنها پناهگاهی است که باعث می شود حتی ساعتی ازتمام مشکلات روحی و جسمی فارغ شوم و خودم را در فضای دیگری حس کنم . در این دو ساعت حتی فراموش می کنم جانبازم..."
و دیگری می گوید:" ورزش باعث شده دوباره به زندگی عادی برگردم . تا قبل از آن آدم عصبی و پرخاشگری بودم . از وقتی ورزش می کنم روحیه ام خیلی تفاوت کرده . این را اعضای خانواده ام هم می گویند."
اما، ورزش نیز، امکانات می خواهد. قدرت دست ها، جبران نبود وسایل ورزشی را نمی کند.هر کس هم که می آید، آمده است برای سوار شدن بر موج نام"خانواده معظم شهدا و جانبازان جنگ تحمیلی":
"انگار ما در پیچ و خم زندگی گم شدهایم . دیگر کسی توجهی به مشکلات ما ندارد . مگر ما چیز زیادی خواستیم . فراهم کردن امکانات ورزشی برای تعدادی مجروح جنگی که برای دفاع از همین آب و خاک از جسم شان گذشتند ، خواسته زیادی است ؟ الان چند ماه است مربیان و کارکنان باشگاه حقوق نگرفتهاند. چرا ؟ این بچه ها برای سلامتی شان باید ورزش کنند . ورزش مثل نفس کشیدن برای جانباز اهمیت دارد ولی هیچ مسئولی زیر بار خواسته های بحق این جانبازان نمی رود . چرا" ؟ حال آنکه، ورزش برای جانباز، درمان است، نه تفنن: " عمده ترین مشکل جانبازان مسئله جذب مواد سمی از خون است که این امر را در بدن کلیه ها برعهده دارند و بیشتر جانبازان با مشکل نارسائی کلیه روبرو هستند و برای پیشگیری از کم کاری کلیه ها مصرف مواد نوشیدنی توصیه می شود که تحرک فرد برای تعریق بیشتر و مصرف آب بسیار حائز اهمیت است . از همین رو عموما به جانبازان توصیه می شود برای آنکه بدنشان دارای تحرک لازم باشد از پرداختن به یکی از رشته های ورزشی غافل نشوند." این را پزشک بیمارستان خاتم الانبیا می گوید. اما پزشکان نیستند که سرنوشت اینان را رقم می زنند، دولتمردانند.
به زبان آمار
و همه اینها در شرایطی که در مملکت بیش از ۳۸۷ هزار جانباز جنگ وجود دارد. از این تعداد حدود ۴۹ هزار نفر از ضایعات شیمیایی رنج می برند. جانبازان شیمیایی، با گذر ایام، دوره های حادتری از آسیب دیدگی را تجربه می کنند، اما تا امروز تنها به ۳۵ هزار نفر از آنان حق پرستاری تعلق گرفته است. هنوز می توان شماری از جانبازان جنگ را یافت که با وجود گذشت ۱۶ سال، هنوز در صدد تعیین در صد جانبازی خود هستند.
در حال حاضر به جز جانبازان شيميايى هزار و ۹۱۹ جانباز نخاعى، ۳۰ هزار و ۸۰۴ جانباز قطع دست و پا، ۴۰ هزار جانباز اعصاب و روان، ۱۱ هزار و ۷۰۰ جانباز اورولوژى، ۱۵ هزار و ۸۰۰ جانباز مغز و اعصاب، ۱۰ هزار و ۲۰۰ جانباز گوش و حلق و بينى، ۶ هزار و ۳۱۰ جانباز نابينا، ۵۹ هزار و ۷۰۰ جانباز دندانپزشكى، ۳۲ هزار جانباز داخلى، ۲۵ هزار جانباز نيازمند جراحى عمومى، ۸۹ هزار جانباز ارتوپدى و ۱۵ هزار و ۸۰۰ جانباز نيازمند درمان ترميمى آمار خود را در پرونده جنگ كشور ثبت كرده اند.۳۲ هزار و ۴۴۲ بيمار جسمى و روحى در ميان آزادگان نيز به جانبازان جنگ اضافه شدند.
روزهای تظاهرات
جانبازان، در روزهای نمایش بسیار به یاد می آیند، به نمایش گذاشته می شوند:" عین اسرا. ما را می برند و می آورند."و یا در دعواهای موسمی:" به نام ما علیه حجاب و بد حجابی اعلامیه می دهند." سالی یک بار هم، برایشان میهمانی می گیرند:" شب تحقیر"
برگرفته از روزنامه روز
اسلام و مراقبتهای چشم و گوش
چشم و گوش دو عضو بسیار موثر انسان می باشد که در خصوص جاذبه ها و دافعه های مثبت و منفی نقش بسیار اساسی را ایفا میکنند لذا علمای اخلاق در خصوص رذایل و فضایل اخلاقی این دو عضو مهم انسان بحثهای اخلاقی مبسوطی کرده اند که امید است این مختصر مورد قبول افتد:
1-چشم و گوش از نظر آیات:
ُُِولا تقف ما لیس لک به علم ان السمع والبصر والفواد کل اولئک کان عنه مسئولا (اسرا 36)
وهرگز به آنچه علم وآگاهی نداری دنبال مکن که چشم و گوش و زبان همه مسئولند
قل للمومنین یغضوا ابصارهم و قل للمومنات یغضضن من ابصارهن (نور30-31)
بگو بر مومنان چشمهای خود را از نگاه نا روا بپوشند و بگو بر زنان مومنه چشمهای خود را از نگاه ناروا بپوشند
2- چشم و گوش از نظر روایات :
بینا ترین مردم کسی است که عیبهای خودش را ببیند
هیچ قطره نزد خداوند محبوبتر از دو قطره نیست قطره خونی که در راه خداوند ریخته شود و قطره اشکی که از چشمی که در شب تاریک ریخته شود
برای هر چیز ثمره ای است و فایده ی گوش کلام زیباست
(ميزان الحكمه ج 1 صفحه 423)
3-چشم و گوش از نظر احکام:
* نگاه کردن مرد به بدن زن و زن به بدن مرد نامحرم اگر به قصد لذت هم نباشد حرام است
* زن باید موی خود را از مرد نامحرم بپو شاند
*مرد به بدن مرد و زن به بدن زن اگر به قصد لذت نگاه کند حرام است
* عکسبرداری و یا ظهور عکس در صورتیکه زن و مرد همدیگر را نمیشناسند اشکال ندارد
* در صورتیکه زن بتواند نیاز بیماری خود را توسط پزشک زن برطرف نماید مراجعه به پزشک مرد حرام است
4- چشم و گوش در نهج البلاغه :
حضرت امیر (ص) در نیز در نهج البلاغه موارد زیادی در مورد چشم و گوش سخن گفته اند که فقط به بیان آدرس آنها اکتفا میکنم : حکمت 281-77-342-409-222-413 و خطبه های 49-82-179-
با تشکر از استاد گرانقدر حاج آقا علمی